X
تبلیغات
فرشته ها
غصه هیچوقت سراغ من نمیاد، هیچوقت؛

در واقع هیچوقت نرفته که بخواد بیاد، الانم اینجاست... سلام کن به عمو!

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:3  توسط ماریا  | 
دو نفر عاشق هم میشن. میرن پیاده روی


☻♥☻
\█/.\█/
.||.  .||.

و میرن
.
.
.
.

☻♥☻
\█/.\█/
.||.  .||.

و میرن
.
.
.
.
☻♥☻
\█/.\█/
.||.  .||.


و یه عده فضول هم دنبالشون
!!!

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:2  توسط ماریا  | 
واحد اندازه گیری دلشورۀ مادرها:


آیت الکرسی بر دقیقه ..

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:0  توسط ماریا  | 

پسرم...پســــــــــــرم...
بله آقا؟

امروز قرار مهمی دارم

میخوام خوب سیاهش کنی

خاطرت جمع آقا
میشه عین زندگی خودم...


نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:0  توسط ماریا  | 
قبلنا تا به یه دختر می گفتی سلام!

جواب می دادند سلام و کوفت 

 متلک حساب می شد!

الان تا میگی سلام....

سریع میگن: خوب اسم بچمونو چی بزاریم!؟

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 17:59  توسط ماریا  | 

من ندانم با که گویم شرح درد                قصه ی رنگ پریده خون سرد

هرکه با من همره وپیمانه شد                عاقبت شیدادل و دیوانه شد

قصه ام  عشاق را دلخون کند                عاقبت خواننده را مجنون کند

آتش عشق است وگیرد در کسی              کاو زسوز عشق میسوزد بسی

قصه ای دارم من از یاران خویش            قصه ای از بخت و دوران وخویش

یاد می اید مرکز کودکی                       همره من بود همواره یکی

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 8:57  توسط ماریا  | 

 دختر بچه : دوسِت دارم


پسر بچه : مثل آدم بزرگا ؟!


 
دختر بچه : نـــــــه …
 

راستـــــکی ..!

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 22:41  توسط ماریا  | 

مورد داشتیم دختره گوشیش افتاده زمین گفته آآآآآآآآآآآآآآآخ وی چتم

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 22:40  توسط ماریا  | 

شبا شبای نزدیک به امتحانایه 
.
.
.
.
.
.
.
.

چراغارو خاموش کنید

محفل
 معنوی باشه

میخام امشب دلاتونه ببرم پیش
 عمه ی استاد!

 

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 22:40  توسط ماریا  | 
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش بادهای سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.

او ناله های گمشده ترکیب می کند،

از رشته های پاره ی صدها صدای دور،

در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،

دیوار یک بنای خیالی

می سازد.

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 15:49  توسط ماریا  | 

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:20  توسط ماریا  | 
اگر نميتواني شاه راه باشي، كوره راه باش، 
اگر نميتواني خورشيد باشي، ستاره باش، 
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش...

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:16  توسط ماریا  | 


خیلی حال کردم از این عکسه 

.

.

.

اینم خوبه خخخخخخخخ

.

.

.

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:9  توسط ماریا  | 


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:2  توسط ماریا  | 
ﺩﻳﺸﺐ ﺑﺎ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻡ

ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭼﻲ ﺗﻨﺘﻪ؟ ﮔﻔﺖ :

ﻣﻦ ﺗﺎﭖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭﻙ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﭼﻲ ﭘﻮﺷﻴﺪﻱ؟

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ:ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻱ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻱ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺭﻛﺎﺑﻲ ﺁﺑﻲ :|

ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩ :O


ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻣﻴﭙﻮﺷﻦ 

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:18  توسط ماریا  | 
ﺗﻮﯼ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭﺍﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ پسری ﻫﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ

ﺍﻭﻝ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ...

ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ:ﭼﻄﻮﺭﯼ؟

ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ....

ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺷﻮ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ !!!

ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ!

ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻨﻢ ﺗﺴﺒﯿﺤﻢ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ:

ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:17  توسط ماریا  | 
یه دونه از این عروسک ها گرفتم وقتی دماغشو فشار میدم میگه

ای لاو یو "

لامصب همه کمبود محبت هامو پر کرده، خیلی به هم وابسته شدیم

عشق صاف و ساده 


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:15  توسط ماریا  | 
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﺪﻭﺩ 19 ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺷﺖ ...

ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩ


ﺩﺭ ساﻧﺤﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ!


ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﻲ ﺍﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭزجر ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ …


ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﺳﭙﺮﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ.


ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﮐﺮﻩ


ﻇﻬﺮ ﺑﺎ ﮐﺮﻩ


ﺷﺐ ﺑﺎ ﮐﺮﻩ …
.
.
.

ﻭ به جز ﮐﺮﻩ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ !


ﺷﻣﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﯼ |:


ﺑﺮﯾﺪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:13  توسط ماریا  | 
اگر مایلید به کسی لب بدهید به نکات زیر توجه کنید...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خاک به سرم مگه مایلید؟؟

بابا مملکت اسلامی هستا!!!

میخوای بهشت و به یه بوسه بفروشی ؟؟؟

نکن برادر من ، خواهر من بده زشته ، قباحت داره...الله اکبر...پسر بپر اون تسبیح منو بردار بیار بینم!!!

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:9  توسط ماریا  | 
بچه های این دوره زمونه به کمک مادراشون از بسته ی آموزشی بالابالااستفاده میکنن اون
 
وقت مادر من برای 
تربیت ما از یه پکیج استفاده میکرد که شامل

یک لنگه دمپایی ، فلفل ، دومتر شلنگ و یک عدد قاشق داغ میشد.

در پاره ای از مواقع حبس تو دستشوئی هم لحاظ میشد!!!

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:8  توسط ماریا  | 
من یه اخلاق خیلی خوبی دارم و

 اونم اینه که هیچوقت کسی رو به نظر گذاشتن تحمیل نمیکنم

ولی کسی که نظر نذاره  خره...

تموم شد و رفت...!


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 9:58  توسط ماریا  | 
از رفتن،
كسي رسيدن نسيبش نشد.
شايد بهتر باشد بياييم شايد نرسيدن را تجربه كرديم

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 9:56  توسط ماریا  | 

از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...  

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق! 


نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برار ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است. 


سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند. 


ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ی اخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود... نمی خواست.......... اما............... 


نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد. 


گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود... برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ... 


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ. 


صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم. 


می ای دنبالم؟ 


این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. می ای دنبالم؟ 


به خودش امد: اره . همین الان اومدم. 


گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود. 

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 18:13  توسط ماریا  | 
هر روز برایش عاشقانه می نویسم تا نیروی کلامم همچنان که او را در بر می گیرد به سان آتش سراسر وجودش را بسوزاند و از خاکستر خویش دوباره برآید و لیکن هنوز طالب سوختن باشد که این عشق را نه پایانیست که بسی حس ارجمندی گشته. او باید بداند که شراره شعله عشق دامان همه را می گیرد و آن چه که مهم بوده همانا شجاعانه گام نهادن در راه دلدادگی است...

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 18:5  توسط ماریا  | 

شبیه رگبار از کوچه های بهار میگذرم.در هیاهوی طوفان ها،باز به یادت می افتم که غایب همیشه حاضر زندگی ام شده ای

و نمی دانی دنیای من خالی از تو چه کدر وبد رنگ است.

گم ات کرده ام،در دوران آهن وسنگ ورایانه.تو ای زیباترین الماس هستی ام،در کدام جزیره به دنبال نشانی ات باشم.

تو که آنقدر بکری که در متن هیچ شعری نمیگنجی ومن فقط دلتنگم ،شبیه رگبار بهاری

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 11:10  توسط ماریا  | 

خداوندا،دلتنگم.دلتنگ هرآنچه با عشق به من دادی و من مغرورانه ندیدم واز کنارش گذشتم ودلتنگتر برای همه ی آنچه با محبت به من گفتی وگستاخانه خود را به نشنیدن زدم.

مرا به آغوش خود راه بده که سخت محتاج مهرو آرامش توام.

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 11:8  توسط ماریا  | 

دارم می روم

دور می شوی

اما اگر چشم بگردانی

شاید ببینی که کسی در من سر برگردانده

وتو را نگاه میکند.......

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/11ساعت 11:8  توسط ماریا  | 
به جان خودت بیفت!

خودت خودت را بساز!

وگرنه «دیگران» به تو «شکل» می‌دهند
     
چند عکس با جالب و دیدنی !
نوشته شده در  جمعه 1392/09/01ساعت 10:49  توسط ماریا  | 
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی? گرفته است...

آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری? بارانی است...
 

قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...
 

اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد...
 

چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من......!!!!

دلـــــــــــــــــــ ـشــکـــــ ـــســـتهـــــــــ

نوشته شده در  جمعه 1392/09/01ساعت 10:49  توسط ماریا  | 

هواسم پیش چشمای تو مونده
کسی جز تو برای من نمونده
تو که دوری چقدر سخته خدایا
از اینجا مونده و از اونجا رونده
یکم آروم کنم اگه می.تونی
کلیدش توی دستات می دونی
یه حرفی رو بزن که آرزوم
بگو که بر می گردی تو می مونی
دلم تنگه بیا برگرد چه سخته طاغت این درد
تو که نیستی کسی هم نیست واسه دلتنگی این مرد
دلم تنگه بیا برگرد چه سخته طاغت این درد
ندیدی خاطرات تو من و بازم هوایی کرد

نوشته شده در  جمعه 1392/09/01ساعت 10:48  توسط ماریا  |