ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺯﯾﺮﺁﺑﯽ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ !

 

ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻢ

 

ﻭﻟﯽ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﻢ ﺁﺏ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺯﻻﻟﻪ،

 

ﻫﻢ ﻣﺎﻫﯿﺎﺵ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺘﻦ !

 

آﺭﻩ . . .

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:39  توسط ماریا  | 
هی لاشی!!!!!!!الان کجاشی؟؟؟؟؟..............

 

باهاشی...........

 

روپاشی..........

 

زنده باشی...........

 

ولی این رو بدون لیاقتش رو نداشتی با من باشی....................

 

لاشی...........به اونم می کی دوست داری همیشه باهاش باشی؟؟؟................

 

.....برو.......ولی هنوز ارزو دارم خوشبخت باشی...............

 

فراموش کردنت با ما لاشی...........توقاطی بهترینام که باشی...........

 

بزرگترین حسرتت اینه که با ما باشی..................

 

اصلا من لاشی...........

 

تو چرا حرص می خوری با من باشی..............

 

اصلا نت لاشی.......مهم اینه که شما که خیلی شاخی درگیر من نباشی...........

 

اصلا من لاشی..................برو عمو فدات...........

 

زنده باشی.........

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:38  توسط ماریا  | 
باشه من لاشي،اصن متلاشي

اينجاش جا بحث داره كه زندگي منه!!
 
تو كجاشي؟؟؟!!

 

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:37  توسط ماریا  | 
یه لحظـه گـوش کـن خـــدا ؛

 

 

 

جـدی میگــم . . .

 

نه بچـه بـازیِ نـه ادا و اطــوار ،

 

تو این دنــیا ...

 

حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست !

 

یـه دسـتی بـه زندگیـشون بکـش

 

 

 

لــــــــــــ ــــطــفا "

 

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:37  توسط ماریا  | 
  شـاخ نیـ๛ـتَم ، شـــاخ مالــِﮧ حیونــِﮧ ، بزرگــ هـ๛ـتــــَــم اونَـم از خـבا یاב گرفتم

 

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:36  توسط ماریا  | 
یــآכماטּ بــآشَـכ ـاگــَر قـــاطِـرمــآטּ تــنـهآ مـآنـכ 
طـَلَـب عِــشـق زِ هَــر ڪُره ـاُلــآغــی نَـڪُنـیـم

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:35  توسط ماریا  | 
به بعضیا باس گفت:

 

تویی که با نگاه اول عاشق میشی 

 

بپا با نگاه دوم مامان،بابا نشی

 

عارررررررررررره مواظب باش

 

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:35  توسط ماریا  | 

 آره عاغا اصلا ما لاشی

شما قاطی بهترینام که باشی

 

آرزوت اینه که با ما باشی

 

هی لاشی؟الآن کجاشی؟

 

رو پاشی؟تو جاشی؟

 

هه خوش باشی

 

 

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:34  توسط ماریا  | 
چقــد قشنگه یکــی بهــت بگــه دوسـت دارم

 

 

 

تـوام یــواش بــری در گوشــش بگــی

 

 

 

عیـن ســگ دروغ میگــی!!!

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:33  توسط ماریا  | 
داری با هر قدم دور میشی از دستام
من این حال بد و اصلا نمیخوام
خودت گفتی که از من خیلی دلگیری
میبینم که داری از دست من میری 
تو این مدت چقد خاطره جمع کردی ؟
شاید یه روز پیش همدیگه برگردیم

ولی فعلا رسید روز جداییمون
ببین خیس شده چشمای دوتاییمون 
از اون روز که دلت سرد شد من امروز و تو خواب دیدم
میگفتم خوابه بی ربطه چون از امروز میترسیدم
از اون که من میترسیدم سرم اومد چقد ساده
دیگه عاشق نمیشم من ولی قلب تو آزاده
 
بدون تلخه خیلی تلخه بی تو حتی آب خوردن
زندم اما زندگیمو بی تو غم ها بردن

نوشته شده در  جمعه 1393/11/10ساعت 15:31  توسط ماریا  | 
دوستای گلم سلام

امیدوارم ک حال شما خوب باشه این روزها با اتفاقاتی ک برام افتاده نمیتونم زیاد بیام وبلاگ وب روز کنم  و حتی ب شما ها سر بزنم

شامگاه هزیز بازم ازت ممنونم 

موفق وسربلند باشین عشقوها

نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/15ساعت 15:38  توسط ماریا  | 
غصه هیچوقت سراغ من نمیاد، هیچوقت؛

در واقع هیچوقت نرفته که بخواد بیاد، الانم اینجاست... سلام کن به عمو!

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:3  توسط ماریا  | 
دو نفر عاشق هم میشن. میرن پیاده روی


☻♥☻
\█/.\█/
.||.  .||.

و میرن
.
.
.
.

☻♥☻
\█/.\█/
.||.  .||.

و میرن
.
.
.
.
☻♥☻
\█/.\█/
.||.  .||.


و یه عده فضول هم دنبالشون
!!!

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:2  توسط ماریا  | 
واحد اندازه گیری دلشورۀ مادرها:


آیت الکرسی بر دقیقه ..

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:0  توسط ماریا  | 

پسرم...پســــــــــــرم...
بله آقا؟

امروز قرار مهمی دارم

میخوام خوب سیاهش کنی

خاطرت جمع آقا
میشه عین زندگی خودم...


نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 18:0  توسط ماریا  | 
قبلنا تا به یه دختر می گفتی سلام!

جواب می دادند سلام و کوفت 

 متلک حساب می شد!

الان تا میگی سلام....

سریع میگن: خوب اسم بچمونو چی بزاریم!؟

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 17:59  توسط ماریا  | 

من ندانم با که گویم شرح درد                قصه ی رنگ پریده خون سرد

هرکه با من همره وپیمانه شد                عاقبت شیدادل و دیوانه شد

قصه ام  عشاق را دلخون کند                عاقبت خواننده را مجنون کند

آتش عشق است وگیرد در کسی              کاو زسوز عشق میسوزد بسی

قصه ای دارم من از یاران خویش            قصه ای از بخت و دوران وخویش

یاد می اید مرکز کودکی                       همره من بود همواره یکی

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/20ساعت 8:57  توسط ماریا  | 

 دختر بچه : دوسِت دارم


پسر بچه : مثل آدم بزرگا ؟!


 
دختر بچه : نـــــــه …
 

راستـــــکی ..!

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 22:41  توسط ماریا  | 

مورد داشتیم دختره گوشیش افتاده زمین گفته آآآآآآآآآآآآآآآخ وی چتم

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 22:40  توسط ماریا  | 

شبا شبای نزدیک به امتحانایه 
.
.
.
.
.
.
.
.

چراغارو خاموش کنید

محفل
 معنوی باشه

میخام امشب دلاتونه ببرم پیش
 عمه ی استاد!

 

نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 22:40  توسط ماریا  | 
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش بادهای سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.

او ناله های گمشده ترکیب می کند،

از رشته های پاره ی صدها صدای دور،

در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،

دیوار یک بنای خیالی

می سازد.

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 15:49  توسط ماریا  | 

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:20  توسط ماریا  | 
اگر نميتواني شاه راه باشي، كوره راه باش، 
اگر نميتواني خورشيد باشي، ستاره باش، 
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش...

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:16  توسط ماریا  | 


خیلی حال کردم از این عکسه 

.

.

.

اینم خوبه خخخخخخخخ

.

.

.

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:9  توسط ماریا  | 


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 13:2  توسط ماریا  | 
ﺩﻳﺸﺐ ﺑﺎ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻡ

ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭼﻲ ﺗﻨﺘﻪ؟ ﮔﻔﺖ :

ﻣﻦ ﺗﺎﭖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭﻙ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﭼﻲ ﭘﻮﺷﻴﺪﻱ؟

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ:ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻱ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻱ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺭﻛﺎﺑﻲ ﺁﺑﻲ :|

ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩ :O


ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻣﻴﭙﻮﺷﻦ 

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:18  توسط ماریا  | 
ﺗﻮﯼ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭﺍﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ پسری ﻫﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ

ﺍﻭﻝ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ...

ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ:ﭼﻄﻮﺭﯼ؟

ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ....

ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺷﻮ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ !!!

ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ!

ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻨﻢ ﺗﺴﺒﯿﺤﻢ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻡ

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ:

ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:17  توسط ماریا  | 
یه دونه از این عروسک ها گرفتم وقتی دماغشو فشار میدم میگه

ای لاو یو "

لامصب همه کمبود محبت هامو پر کرده، خیلی به هم وابسته شدیم

عشق صاف و ساده 


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:15  توسط ماریا  | 
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﺪﻭﺩ 19 ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺷﺖ ...

ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩ


ﺩﺭ ساﻧﺤﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ!


ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﻲ ﺍﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭزجر ﺁﻭﺭ ﺑﻮﺩ …


ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﺳﭙﺮﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ.


ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﮐﺮﻩ


ﻇﻬﺮ ﺑﺎ ﮐﺮﻩ


ﺷﺐ ﺑﺎ ﮐﺮﻩ …
.
.
.

ﻭ به جز ﮐﺮﻩ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ !


ﺷﻣﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﯼ |:


ﺑﺮﯾﺪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ


نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:13  توسط ماریا  | 
اگر مایلید به کسی لب بدهید به نکات زیر توجه کنید...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خاک به سرم مگه مایلید؟؟

بابا مملکت اسلامی هستا!!!

میخوای بهشت و به یه بوسه بفروشی ؟؟؟

نکن برادر من ، خواهر من بده زشته ، قباحت داره...الله اکبر...پسر بپر اون تسبیح منو بردار بیار بینم!!!

نوشته شده در  سه شنبه 1392/09/12ساعت 10:9  توسط ماریا  |