X
تبلیغات
فرشته ها

سلام به دوستای خوبم امیدوارم حال همگیتون خوب باشه ازاینکه واسم

نظر خصوصی میذارید ممنونم

من لیاقته این همه تعریف وتمجید رو ندارم بخدا منم مثه شمام منم یه

روزی مثه شماها بودم الناز جان ،مثل شما عاشق مثه شما بی قرار ،فربد

 جان مثل تو بودم که شور عشق داشتم میخواستم زندگیمو به پاش بریزم

 

مثه تو بودم نسترن دیوونه کاراش رفتارش .اما گذشت ،روزای خوب

خیلی زود تموم شد تصمیم گرفتم دیگه به عشق توجهی نکنم به پای کسی

نباشم خودم باشم وخودم از اون آقاپسری که واسم نظر خصوصی گذاشته

 بود ومیخواست با من دوستشه بگم من دیگه عاشق نمیشم متاسفم عزیزم 

 از خدا میخوام مشکل همه شما ها حل بشه وبه آرزوهاتون برسید براتون

 دعا میکنم برای منم دعا کنید

 

التماس دعا

 

با تشکر ماریا

نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/21ساعت 11:46  توسط ماریا  | 

نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/21ساعت 9:44  توسط ماریا  | 

"باید فراموشت کنم"

 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم

                                  من میتوانم میشودآرام تلقین میکنم

با عکسهای دیگری تاصبح صحبت میکنم

                                    باآن اتاق خویش رابیهوده تزیین میکنم

سخت است اما میشود درنقش یک عاقل روم

                                    شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر میشود

                                            فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم

من می پذیرم رفته ای وبرنمیگردی همین

                                             خودرابرای درک این صدبارتحسین میکنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگرنمیگویم به خود

                                                    وقتی عروسی میکند آن میکنم این میکنم

 

"کجابودی"

 

کجا بودی وقتی برات شکستم

یخ زده بود شاخه گلم تو دستم

 

کجا بودی وقتی غریبی ودرد

داشت من تنها رو دیوونه میکرد

 

کجا بودی وقتی تورو میخواستم

که دستات آروم بشینه تودستم

 

کجا بودی وقتی کنار عکسات

شبا نشستم به هوای چشمات

 

کجا بودی تو لحظه نیازم

وقتی میخواستم دنیامو بسازم

 

کجا بودی ببینی من میسوزم

مثه چشات سیاه رنگ روزم

 

کجا بودی وقتی چشام به در بود

ترانه هام شکایت سفربود

 

کجا بودی وقتی مینوشتم

ترانه هام همه مال فرشته ام

 

کجا بودی وقتی که پرپر شدم

سوختم واز غمت خاکستر شدم

 

کجا بودی ببینی فصل بهار

همه میگفتن تو گذاشتیم کنار

 

کجا بودی وقتی بهم خندیدن

ردشدن وهمدیگه رو بوسیدن

 

کجا بودی وقتی سحرنداشتم

سیاهی بود از توخبر نداشتم

 

کجا بودی وقتی باید میموندی

غصه مو از لحن صدام میخوندی

 

کجا بودی وقتی صدات میکردم

به آسمون رسید صدای دردم

 

کجا بودی که از نفس افتادم

روزی یه بار زنده شدم جون دادم

 

نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/21ساعت 9:39  توسط ماریا  | 

نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/20ساعت 7:42  توسط ماریا  | 

به موقع بگو "دوستت دارم"*
*
*
*
*
*
*
*
When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...*
*
U Blushed.. U Look Down And Smile*
*
*
*وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت
رو به زیر انداختی و لبخند زدی...*
*
*
*
When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...*
*
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...*
*
Afraid That I Might Dissapear...*
*
*
*وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم*
*سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از
دست بدی وحشت داشتی*
*
*
*
When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...*
*
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me*
*
And Kiss My Forhead*
*
N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."*
*
*
*وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..*
*صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و*
*گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه*
*
When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...*
*
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."*
*
*
*وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم
داری*
*.بعد از کارت زود بیا خونه*
*
*
*
When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...*
*
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,*
*
But It''''s Time For*
*
U To Help Our Child With His/Her Revision.."*
*
*
*وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم*
*تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که
بری*
*تو درسها  به بچه مون کمک کنی*
*
*
*
When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..*
*
U Were Knitting And U Laugh At Me*
*
*
*وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می
بافتی*
*بهم نکاه کردی و خندیدی*
*
When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...*
*
U Smile At Me*
*وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زد**ی...*
*
*
*
When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...*
*
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..*
*
I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..*
*
With Our Hand Crossing Together*
*
*
*وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون
نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می
خوندم و دستامون تو دست هم بود*
*
*
*
When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!*
*
I Didn''''t Say Anything But Cried...*
*
*
*وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..*
*نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد*
*
*
*
That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!*
*
Because U Said U Love Me !!!*
*
*
*اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری*
*
*
*
to tell someone how much you love,*
*
how much you care.*
*
Because when they''''re gone,*
*
no matter how loud you shout and cry,*
*
they won''''t hear you anymore*
*
*
*به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری*
*و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی*
*چون زمانی که از دستش بدی،*
*مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی*

نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/20ساعت 7:38  توسط ماریا  | 
خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد؟ آغاز كسي باش كه پايان تو باشد

نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/20ساعت 7:36  توسط ماریا  | 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست . . .

اگه باختیم امروز و فردا که بر جاست . . .

عزیزم؟؟

توی این شب سیاه مه گرفته . . .


نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست . . .

عزیزم ؟؟ 

دنیا همین جور نمیمونه . . .

یه روز اخر میشکنه خواب زمونه . . .

عزیزم ؟؟

شب همیشه شب نمیمونه . . .

صبح میشه ، افتاب میاد رو بوم خونه . . .

عزیزم ؟؟

دنیا گلستان میشه یک روز . . .

هرچی مشکل باشه اسان میشه یک روز . . .

 

عزیزم؟؟

مهربونی جای کینه را میگیره . . .

هر جا دردی باشه اسان میشه یک روز . . .

 

عزیزم؟؟

یه روز از روزها که هیچکس نمیدونه . . . 

بدی از دنیا میره خوبی میمونه . . .

 

عزیزم؟؟

من و دل منتظر اون روز خوبیم . . .

حتی از ما نبینی اگر نشونه . . .

نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/20ساعت 7:35  توسط ماریا  | 

 

نوشته شده در  جمعه 1390/06/18ساعت 11:46  توسط ماریا  | 

ابتدای مسیر ...

اینقدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو اینجوری دوست نداره !!!

 اینقدر برات می میرم، قد یه دنیا خوبی ، قد یه دنیا ستاره !!!

 

انتهای مسیر ...

 

واژه ها حس دیگری می گیرند !!!

 اینقدر از تو بدم میاد ،که هیچ کسی ،از کسی اینجوری متنفر نمی شه !!!

 اینقدر ازت فاصله می گیرم، قد یه آسمون ، قد یه دنیا ستاره !!!

نوشته شده در  جمعه 1390/06/18ساعت 11:43  توسط ماریا  | 

تاریکی

هوا تاریک و بارانی...من و تنهایی و یک شعر آشفته

صدای باد و حتی خش خش برگی نمی آید

چه دلتنگ است این کوچه...

چه تنها مانده ام انگار...

چرا امشب کسی این کوچه را لایق نمی داند؟

چرا امشب کسی از کوچه و تنهایی و باران نمی خواند؟

چرا یادت نمی آید کجای کوچه بودم من ؟ کجای کوچه بودی تو؟

کجای کوچه را دیوانه می کردیم از آن دیوانه بازی ها؟

چرا امشب فقط من زیر بارانم؟

نمی دانم ؟ اگر رنجیده ای از من اگر رنجیده ای از حال این کوچه

اگر امشب هوا سرد است

اگر شعرم پر از تنهایی و یاد تو و احساس یک مرد است

اگر حس می کنی با من تمام شب در این کوچه مریضت می کند باران

اگر یخ می کنی از حرف های من!

خیالی نیست تو هم امشب نیا... باران که می آید!

بدون تو... همین کوچه...همین سرما...همین باران

همین شب های تکراری...همین تنهایی ممتد...مرا آغوش می گیرند

تمام شب دو چشم آسمان بی وقفه می بارد

ولی ...شب می رود خورشید می آید...!

 

خدایا

گفتم:خدايا از همه دلگيرم… گفت: حتي من؟ گفتم: خدايا دلم را ربودند!  گفت: پيش از من
؟ گفتم: خدايا چقدر دوري؟ گفت: تو يا من؟ گفتم: خدايا تنهاترينم! گفت: پس من؟ گفتم
: خدايا کمک خواستم… گفت: از غير من؟ گفتم: خدايا دوستت دارم... گفت: بيش از من
؟ گفتم: خدايا انقدر نگو من! گفت: من توام، تو من…
نوشته شده در  جمعه 1390/06/18ساعت 11:42  توسط ماریا  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی

 

غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن

 

عشقشان  را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را

 

راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند،«با هم بودن در تحمل رنجها و

 

لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

 

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز

 

عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

 

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای

 

تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

 

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،

 

تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.رنگ صورت

 

زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر،

 

 

آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد

 

و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد

 

ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می

 

زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته

 

است!راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین

 

مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت

 

بود.››قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه

 

زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و

 

یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ

 

مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای

 

بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

نوشته شده در  جمعه 1390/06/18ساعت 11:41  توسط ماریا  | 

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

.

و

و

و

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

 

 دو قدم از هم دورتر راه برویم

.

.

.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

تنها برو

 

نوشته شده در  جمعه 1390/06/18ساعت 11:39  توسط ماریا  | 

لَری کینگ  مجری مشهور سی ان ان وقتی بعد از

بیست و پنج سال که داشت با میلیونها مخاطبش

خداحافظی می کرد نکته ای گفت که  یک کلاس درس

بود و اون این بود که گفت بهترین پرسش "چرا" است.

وحالا چرا .......(اینجا جای اون رو خالی گذاشتم)؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت 11:13  توسط ماریا  | 

گفت : میخوام برات یادگاری بنویسم..

 

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.

 

گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .

گفتم این چیه ؟

گفت : هیسسسسس.

 

ساکت شدم .


گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .

 

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.


اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .

 

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت 11:12  توسط ماریا  | 

کیفیت بعضی آدما مثل نوار کاستِ. دُرستِ که کیفیّت سمعی بالایی

ندارن اما ماندگاریشون خیلی بالاتر از سی دی و دی وی دیِ

و این باعث شده همیشه جاشون کنار تاقچه یا کمد(دل) محفوظ باشه

نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت 11:10  توسط ماریا  | 

, کجایی سهراب؟؟

آب را گل کردند..چشمها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر....؟

زخمها بر دل عاشق کردند..خون به چشمان شقایق کردند....

تو کجایی سهراب..؟؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند..

همه جا را سایه دیوار زدن..وای سهراب کجایی  که ببینی...

حالا دل خوشی مثقالیست...دل خوشی سیری چند؟؟

صبر کن سهراب..قایقت جا دارد...

نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت 11:10  توسط ماریا  | 
.نمی دانم...شاید همین نمی دانم معنایی از عشق باشد...
عشقی که سر انجامش هنوز برای او معلوم نبود
دیگر عاشقی نمانده بود و معشوق شب ها و روزها را در تنهایی و تاریکی سپری می کرد و هر لحظه به یاد خاطرات گذشته اش آه می کشید...می دانست انتظار حتی تا آخر دنیا دیگر سودی ندارد اما...هنوز کور سوی امیدی در گوشه ی قلبش می درخشید...قلبش؟...نه...قلب یارش...یادش آمد که آن زمان قلب خود را با تمام امید ها و آروز هایش به او هدیه داده بود و حالا این نور امید از قلب او در بر یارش یا همان معشوقش و یا شاید (هنوز) عاشقش می درخشید...این نور به او امید می داد که آخر دنیا پایان راه نیست و راهی دیگر را در پیش رویش نمایان می کرد...راهی که پر بود از عطر عاشقی...تهی از سنگ و خاک،غم و اندوه،داغ فراق و سوز و گداز...این جاده ی روشن از دل او به سوی آسمان ختم می شد...
به همین خاطر این فرشته ی زمینی هرشب،در میان آن همه سیاهی...روشن ترین ستاره ی آسمان را جستجو می کرد و می دانست که در یکی از همین شبها به سوی تنها ترین ستاره ی آسمانش پر خواهد گشود...

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 15:20  توسط ماریا  | 
Image Detail

به جمع فرشته ها خوش اومدی عزیزم

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 15:14  توسط ماریا  | 
نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 15:13  توسط ماریا  | 

يادش به خير اون روزايي كه فكر ميكردم يه عشق رويايي و آسموني پيداکردم

اومد متين و دوست داشتني و مهربوني اون به نظرم خيلي آدم

 ديوونه صداش بودم ...

اصلا هر كاري كه مي كرد برام جالب بود

هر كاري از دستم بر مي اومد انجام مي دادم تا اون من و دوست داشته باشه 

چقدر ساده بودم اما حالا ديدم كه ... 

نميخوام بگم براي حفظ اين ارتباط چه كارايي کردم...

چقدر خودم و ناديده گرفتم و خوار خفیف کردم ...

فقط اميدوار بودم كه با يه محبت خالصانه مي تونم قلبش و مال خودم کنم...

ولی هرچه بیشتر تلاش كردم كمتر نتيجه ديدم ...

اون روز مي خواستم بعد مدتها ببينمش و شايد ببشتر باهاش باشم اما متوجه

شدم  كه اي واااااااااااااااااااااااااااااااي من چقدر احمق بودی ...

 فهميدم كه من فقط يكي از دوستاي تاريخ

مصرف گذشته ي اونم ...

چه بايد ميكردم؟؟؟ دنيا جلوي چشمام تيره و تار شد ...

به ياد همه كارايي افتادم كه انجام دادم...

   کدومش  كه فقط و فقط اونو راضي و خوشحال نگه دارم و اون براي هيچ

 ارزش قايل نبود ...

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 15:5  توسط ماریا  | 

 

تقدیم به عشقی که فراموشم کرد :

 

بشکست دلم کسی صدایش نشنید

آری دل عاشق بی صدا می شکند

آشنایی من و تو یک اتفاق بود،ولی خاطرات با تو بودن همچنان و تا ابد در دل من

 باقی خواهد ماند. خاطرات روزها ی شیرین و اشک های شبانه... ترسهای شبانه ی

من برای به وجود آمدن شکستی دیگر ... درد دل هایت از شکست های گذشت،از

نامردی های روزگار... روز به روز بیشتر به تو وابسته شدم. میدانستم انقدر شکست

خورده بودم که توان شکست دیگری را نداشتم. میدانستم به دنبال مرهمی هستم برای

تسکین زخمهای گذشته. چشم هایم را به روی همه چیز بستم.چه آسان دل صادقم را به

تو تقدیم کردم. به یاد می آورم که میگفتی... یا از اول بگو که می مانی یا رفیق نیمه

راه نباش... قول بده تا آخر بمانی. یادت باشد با احساسات هیچ کس بازی نکنی!!!

به خود اطمینان داشتم که درتمام شرایط ترکت نخواهم کرد... زیرا فکر می کردم

خالصانه مرا می خواهی. نه نمیتوانم باور کنم. شاید کابوس وحشتناکی ست که به

سراغم آمده.میدانم فقط همین خاطرات است که برایم باقی می ماند...

اکنون که باچشمان تر این احساسات بی وجود را بر تن سیاه این صفحه حک

می کنم ... می دانم که تو در اوج زندگیت و در پی سوزاندن خاطرات گذشته هستی...

میدانم که دیگر در حد یک خاطره هم در قلبت جایی نخواهم داشت... می دانم که دیگر

نام مرا هم فراموش خواهی کرد آری... در عین ناباوری تنها یادگاری که از تودارم

مشتی از خاطرات و زخم عمیقی برقلبم که مرهمی برایش نمی یابم .

واین تنها سهم من بود از آن همه عشق و جوانمردی که دم می زدی. آری این سهم من

بود از صداقتم.

و اما تو... تو... تو رفتی!!! قلبم را شکستی ... تو جگرم را آتش زدی... زبانم

میگوید... به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ .... تیره تر از غرو ب و

غمگین تر از غم جدایی باشد... اما دلم... دلم میگوید به امید روزی که آشیانت بالاتر

از آشیان عقاب ... چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت... و صدها هزار پری کنیزت

باشند.

ای که دنیا یش تو هستی

قلب پر مهرم را شکستی

آمدی جایم را گرفتی

در کنار او نشستی

 

 

امیدوارم او تو را خوشبخت نگه دارد

"کسی که عاشقت می ماند"

ماریا

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 15:4  توسط ماریا  | 

سلام محمد حسین جان:

از اینکه این شعر قشنگ رو برام فرستادی ممنون با اجازت تو وبم میذارمش بازم متشکروسپاسگذار از شما دوست وهمراه عزیز

 بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست-...آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست-مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب؛در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست-آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست.باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق،وسكوت تو جواب همه ي مسئله هاست

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 15:3  توسط ماریا  | 

 سلام به همگی ازاینکه بهم سر میزنیدونظر میذارید ممنون لطف دارید منم شما رو دوست دارم امروز یکی برام ایمیل زد که چرا وبت رو گذاشتی فرشته؟

میخوام تو همین وب فرشته بهش بگم: .

تواین همه سالی که از خدا عمر گرفتم تنها یه بار عاشق شدم اون کسی که دوسش داشتم چشاش درشت وعسلی بود قدش بلندواندامش ناز بود موهاش قهوه آی.وقتی بهم نگاه میکرد نگاهش جذاب بود نه تنها من همه عاشقش میشدن تو همه دنیا تک بود مثل فرشته ها که تکن بخاطر همین بهش میگفتم فرشته رویاها ووقتی خواستم وب بذارم تصمیم گرفتم اسمش باشه فرشته تا هروقت میام آپ کنم یاد اون بی افتم این تنها دلیلش میتونه باشه  باور کن من به شوق این وب میام کامپیوترمو روشن میکنم قبلا اصلا نزدیکش نمیشدم

نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 14:59  توسط ماریا  | 

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:42  توسط ماریا  | 

دوباره میخوام با خودت حرف بزنم
فقط تو
فقط تو
یه مدته خییییلی دختر بدیم
دلم واست تنگ شده بود ولی لج کردم
میبخشیم
؟؟
خدای من
همه کس من
تو بهم خوشگلی دادی یه اخلاق شیطون وشلوغ دادی یه عالمه هوش دادی
پس چرا نحسم کردی؟
چرا قلب و احساسم نفرین شده
  چرا کسای که دوسشون ندارم دوسم دارن
کسای دوس دارم نه؟
خدایا بدنم روحم قلبم احساسم
خسته شده از این دنیا
دوباره مثل همیشه التماس میکنم
میخوام بیام پیش خودت جونمو بگیر

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:35  توسط ماریا  | 

 

زیبایی فرشته ها بی نهایت است

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:27  توسط ماریا  | 
اینم یه فرشته از جنس شما

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:26  توسط ماریا  | 
آقا سگه چه لوسه

 

 

 

کاش عشقای امروزی اینجوری بود مثل کارتونا

 

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:25  توسط ماریا  | 

 

وه چه زیبا بود

                  زیر نور ماه

                         برق چشمان تو پیدا بود

دست من در خواهش

                             دل من جمله تمنا بود

باد می آمد

          آسمان می خندید

                        لاله می رقصید

                                 در دلم غوغا بود

دشت تا خط افق

                 می رفت

                       و افق تا آن جا

                       که سراسر همه زیبا بود

من ترا می دیدم

                ونگاه تو

                      مرا می دید

                             شور بودم من

                                  شور،شیدا بود

زندگی میجوشید

             ازسر زلف تو

                      می بارید

                    عشق می بارید

                           آسمان بودی تو

                                دل من دریا بود

از تو پرسیدم

    تو کجا هستی؟

            دور از خانه

                 چرا هستی؟

                      خواهم آمد

                           گفتی،فردا

                           کاش امروز تو

                                   هم فردا بود

خواستم تا

         رازها را

               بازگویم

                  وندانستم

                   توکجا بودی

                     با خودم می گفتم

                                  کاشکی

                            ماه من اینجا بود

ونبودی تو

       وندیدی باز

              که نگاه من

                    زیر نور ماه

                              سخت تنها بود

 

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:19  توسط ماریا  | 
داستان عاشق شاهزاده

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 15:17  توسط ماریا  |