- الهام !بابا بیدار شو . ساعت 8شدمگه نگفتی باید زود بری دانشگاه پاشو دیگه بابا .ساعت زنگ زد بیدار شدی وخاموشش کردی دوباره خوابیدی .

پدر همیشه عادت داشت مرا زود از خواب بیدار کنه حتی اگه کلاس نداشتم باز هم بیدارم میکرد.روی لبه تخت نشستم پدر هم کنارم نشسته بود دستهای گرمش را روی دستهام گذاشت همیشه این کار را میکرد پرسید:

-         چرا انقد دستات یخه ؟

-         آره بابا تا صبح یخ زدم انگار شوفاژاتاق من خرابه اصلا گرم نمیکنه .

-         آهان راستا میگی همه اتاقا اینجوریه شوفاژها باید هواگیری بشن.پاشو بابا امشب خودم هواگیریشون میکنم

از تخت بیرون آمدم وپتوها رو مرتب کردم پاهام یخ کرده بود اول یه جفت جوراب پوشیدم بعد سروصورتم رو شستم ورفتم صبحانه بخورم دیدم صبحانه به راهه بوی غذا میاد.مامان داره میوه میشوره.وتویه ظرف بزرگ میچینه .فر رو روشن کرده ومایه کیک رو چک میکنه که تو فر بذاره .

-         مامان مهمون داریم؟

-         نه شب یلداست دیگه ،هیچکس هم که نیاد ما خودمون رو تحویل میگیریم.

نگاهی به پدرم کردم وتوی فکربود میتونستم حدس بزنم به چی فکر میکنه.امسال اولین شب یلدایی هست که ما تنهاییم هرسال همه خونه پدربزرگم جمع بودند مراسمی بود از عروسی هم پروپیمون تر باورتون نمیشه.

اما وقتی پدربزرگم فوت کرد همه با همدیگه سر ارث دعواشون شد وحسابی زدند به تیپ هم .حالا امسال همه عمه وعموها شب یلدایی تنها هستن.

لباسم روپوشیدم وخواستم ازدر بیرون بزنم که پدرم صدام کرد:

-         الهام بابا......

-         بله بابا؟

-         بیا بی زحمت پول بردار وقتی برگشتی یه کم آجیل بخر.حواست باشه پسته وگردوی پارسال رو بهت ندن تازه باشه شب یلدا بی آجیل نمیشه.

پول برداشتم و از در بیرون زدم داشتم چکمه هام رو میپوشیدم که حامد پسر همسایه رو دیدم او هم داشت بندای پوتینش رو محکم میکرد سعی کردم وانمود کنم اونو ندیدم وپوشیدن چکمه هام رو طول دادم تا او سوار اسانسور بشه خیلی طولش دادم اما فایده نداشت رفتم سر کیفم تا کمی هم سرگرم محتوای کیفم بشم بازهم انجا وایساده بود چند باری مادرش به خونواده ما اظهار علاقه و محبت کرده بود ما هم بو برده بودیم که منظورش ازاین همه محبت چیه ،داشت دیرم میشد با کمی عصبانیت زیپ کیفم رو کشیدم . سر زیپ توی دستام موند وزیپ خراب شد.

-         سلام خانم فاتحی چی شد خراب شد؟بدید من درستش کنم چون من متخصص کیف درست کردنم.

قبل از اینکه شروع کرد به وررفتن با زیپ که مادرش از در اپارتمان بیرون اومد.

-         به به الهام جون چطوری عزیزم؟بابا خوبه ؟مامان چه میکنه!خودت درچه حالی؟وای چه سوزی میاد بیرون کلاس داری؟ بیا ما با ماشین برسونیمت آخه خیلی سرده کیف شماست ،خراب شده!الان حامد واست درست میکنه .من ماشین رو روشن میکنم تا گرم بشه.

همیشه سیما خانم عادت داشت اینطوری تند تند حرف بزنه اصلا نمیذاره کسی جواب بده خانم خوبی بود مادر همیشه بااو حرف میزد اوهم با مادرم.همه چیزهم رو میدونستن.

-         بفرمایید درست شد دیگه هم وقتی من رو دیدی زیپ کیفتون رو خراب نکنید الن همین رو میخواستی بیرون ببرید 2000تومن ازتون میگرفت اما........نه بابا بذارید تو جیبتون!

اینا رو طوری گفت که خندم گرفت پسر شوخی بود.

-         خانم فاتحی..

-         بله؟

-         چیزه.(دستش رو پشت گوشش برد کمی خاروند) چی می خونید؟

-         مهندسی  طراحی فضای سبز.

-         اااااا،جدی؟(وزد زیر خنده)ببخشد به قول دوستامون که میگن مهندسی چمن.

درصورتی که اصلا خوشم نیومد که به رشته من توهین کرد اما چون ترکیب جالبی بود زدم زیر خنده

ادامه دارد.............