سلامي به بلنداي قامت مردانه ات و سلامي به مهرباني چشمانت؛

مهربانم، با روزگار بي من چه مي كني؟

 نيستي كه ببيني چگونه ساعت، ثانيه هاي بي تو بودن را به رخ لحظه هايم مي كشد.

دراين آتشفشان سرما برايت مي نويسم. آخر يگانه مهربانم چگونه توانستي روزهايم را سرد كني؟

به ياد روزهاي با هم بودن برايت مي سرايم. گرماي روزهاي با هم بودن را مي خواهم...

گرماي نفس هايت به من شوق زيستن مي دهد.

گرماي دستان پر مهرت به من اميد زندگي مي دهد. اما اكنون... نه اميدي ، نه شوقي...

چگونه زنده بمانم. نيستي كه در گرماي دستان مهربانت غرق شوم.

هوا سرد است، روزگار سرد است. تو هم سرماي نبودنت را بر دوش من گذاشته اي.

تو كه مي داني من تحمل سرما را ندارم؛ چرا  اينگونه مرا با روزگار سرد تنها گذاشتي؟

سرماي روزگار امانم را بريده. ديگر حتي توان سرما خوردن هم ندارم.

بدون تو همين نيز مي شود؛ سرما خوردگي هاي پي در پي، تب و لرز هاي بي پايان...

نمي دانم زنده مي مانم تا باز هم كسي باشم كه طنين نام تو را دوست دارد؟!...