به سختی در گوشه ای نشسته ام و زانوهایم را در بغل می فشارم.

دستان سردم را درهم قفل کرده ام.

 دندان هایم روی هم می لغزند ومن دراین سرمای طاقت فرسا فقط نظاره گر مهربانی های دوردستم.

اینجا همه ی سال زمستان است و من برای گرم شدن هیزم های خود سوخته­ ی تنم را می سوزانم.

پلک هایم ساکت اند...

شبنم ها از گونه هایم سُر می خورند...

کم کم به تندیسی از یخ تبدیل می شوم...

                حتی بلور چشمانم را خریداری نیست..!