تصمیم گرفتم تا ماریا برمیگرده این وب رو بیام با مسخره بازارم پر کنم تا مار مار من برگرده و ببینه مستانه جونش چه کرده…

صبح با بچه های دان(مساوی دانشگاه) رفتیم ملاقات مار مار(=ماریا) .اجازه داخل شدن به ما را ندادند(یه ذره کلاس بذاریم با کلمای قلمبه)…..

به نگهبانو گفتم هوی مرتیکه شلخمه(=کثیف) اگه نزاری بریم پیش دوسممون(=دوستمون) میام گوشای خرسگیتو(=گوشای درازوپهن) اویز ماویز میکنم به این درو ه(=هست)

دوستام شروع کردن خندیدن نگهبانه گفت خانم مودب باش زنگ میزنم حراست بیاد جمت کنه

یکی از بچه ها(ماریا سانازی رو میگم) گفت بیا بریم یه روز دیگه…..

پریدم تو حرفشو گفتم واس واس نفهمیدم چی بلغور کردی هاااااا اگه جرات پدرسگتو داری بیا بیرون حالتو …..(اینجاش بی ادبی است سانسور میشه بیییییییییییییییییییییییییی) تا حالیت کنم مرتیکه دلشمه(=هیکلی)

مرده از اتاقش اومد بیرون گفت بیا خانم بی ادب حالو حرفتو بزن

اینجا دیگه مودب شدم گفتم ببخشید اگه امکانش هست اجازه بدید ما بریم داخل گفت اگه از همون اول انقد مودب بودی میذاشتم بری اینجا بود که یکی از بچه ها (سونیا) گفت آقا شما در مقابل دوربین مخفیه ما قرار گرفتید بیایین اینجا ما میخواستیم میزان خونسردی شما رو امتحان کنیم مرده خودشو اینور اونور کرد وگفت تورو خدا پخشش نکنینا گفت باشه حالا بیا اینجا روبروی من تا نشونت بدم دوربین رو تا از کنار در دور شد اومد طرف سونی …سونی چشمکی زد ومنو ساناز آسیه پریدم تو. حالا ندو کی بدو تو راهرو بیمارستان یه پسره مارو درحال دویدن دید گفت ندو میخوری زمین.

وایسادم وگفتم چی گفتی ؟خندیدو گفت  هیچی ابجی

ببین اگه من آبجیتم  میای یه کار برامون بکنی تکونی خورد(فکر کرد میخوام بهش شماره بدم) گفت بفرمایید گفتم ما فرصت نداریم واسه کل کل بیا یه برادری در حق این خواهرت بکن میخوام برم ملاقات دوستم رام نمیدن بیا یه آشنا پیدا کن مارو بفرست تو...

گفت باشه آبجی همرام بیاین

رسیدیم به در ورودی  گفت آقای سالاری لطف کن این آشناهای منو بفرست داخل نگهبان ورودی گفت چشم آقای دکتر .

تا شنیدم دکتر .مخم با آبجوش حل شد اومد تو دهنم حالا ما خودمونو جمع وجور کردیم وگفتیم واااااااااااااااااای آقای دکتر ببخشیدااااا بدون روپوش بودین نشناختیم گفت مشکل نیس ولی تو راه رو نباید بدوید امکان داره سر بخورید من دیگه باید برم خداحافظ .برگشت که بره گفتم یادم رفت آقای دکتر میشه یه لطف دیگه هم  درحق ما بکنید شرمنده این دوست مارو راه ندادن میشه سر راتون بگید راش بدن؟؟؟؟؟؟

سری تکون دادو گفت پس خودتون چه جوری اومدین که اون راه ندادن گفتم ماجرا داره گفت باشه ولی معلومه ازاون دخترای جلفیدااااا .

گفتم شرمنده نکنید ..میبینمتون(تو دلم گفتم بیا تورو خدا شمارمو بگیر یکم آشناشیم شایدم به یه جایی رسید همون ازدواج من خیلی دختر خوبیم خاک تو سر من کاش گفته بودم)

خلاصه رفتیم داخل به لطف خدا و آقای دکتر نصف نیمه (دوره کارآموزی رو میگذروند ماکه سردر نمیاریم)

 

خیلی خاطره خوبی شد اینو واسه تو نوشتم ماریا کاش زود خوبشی بیای دوباره مثل قدیمااااا میشستیم گوشه اتاق باهم میگفتیم و میخندیدیم یادته گفتی تو آدم بشو نیستی یادته رفته بودم شمارمو دایورت کردم رو گوشیتو شب به خونمون زنگ زدی گفتی آدم نشدی هنوز

اوووووووووووووووووووووووووووووووف همش میگفتی آدمشم ...میشم..... به خدا میشم فقط زود خوبشو(بیا اشکامو ببین داره از دوریت گونمو خیس میکنه )صبح که دیدمت دلم آروم گرفت گفتم خدایا شکرت که دوست نانازمو خوب کردی ماریا ببین دلم شکسته ها میخوام برم مسجد تا صبح برات دعا کنم با مامامنتو زن داداشت نذر کردیم امشب تو مسجد سفره صلوات بندازیم

کاش بیایو بگی هنوزم آدم نشدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

 

التماس دعا