تو این وب از همه چیز نوشتم از همه کس گفتم اما از مادرم ننوشتم..

مادر آرامش دهنده،مادر بهترین همدم

تودنیای من تودنیای شیرینی که دارم همجا مادرم بوده همجا مادرم نقش داشته از بچگی تا الان

میخواهم امروز از مادرم بنویسم

 

یکی از روستاهای اطراف مشهد کدخدایی داشت که این کدخدا مرد نازنین ومهربونی بود از هرجا که می آمدند کدخدا رو میشناختن کدخدا عباس مشهدی معروف بود کدخدای قصه ما 3دختر2پسر داشت قصه ما مربوط به ته تغاری کدخداس.

عشق عباس شیرین بود چرا؟چون شیرین پاقدم خیری برای عباس داشت با اومدنش زندگی عباس رو تغییر داد شیرین تو نازونعمت عباس بزرگ شد درکنار خواهروبرادراش .

همه خواهروبرادرا شیرین رو دوست داشتن هرچه میخواست براش فراهم بود .روز به روز شیرین عباس بزرگ میشد وعباس پیر.

مرگ چیزی بود که زندگی 4 فرزند عباس را تغییر داد مرگ عباس بدترین ضربه به زندگی آنها بودو2ماه بعد مرگ همسر عباس ....روزها بدون مادروپدر سپری شد تااینکه 2برادرویک خواهر به خانه بخت رفتند واما فاطمه وشیرین که هرکدام 19و13سال داشتند هرکدوم به خانه یکی از خواهرو برادرا رفتند

شیرین بزرگ وبزرگ شد وقت ازدواج شیرین بود 19سال داشت که جواد پسر عمویش به خواستگاریش آمد شیرین جواد را دوست نداشت جواب رد به او داد چندماه بعد شیرین با عماد پسر برادر شوهر خواهرش ازدواج کرد عماد 21سال داشت شیرین وعماد واردمرحله جدید از زندگی شدند تااینکه تصمیم گرفتند از مشهد به تهرن بیان تا به کمک دایی عماد اونجا کار پیدا کنن

زندگی در غربت وغریبی آغاز شد عماد کارگر یکی از کارخانه های تازه کار شده بود وشیرین در خانه.

یکسال بعد عماد وشیرین صاحب یه پسر میشوند 10روز بعداز زایمان شیرین به او خبر میدهند که عماد نزدیک یکی از دستگاه ها بوده ودر اثر برق گرفتگی از دنیا میره،شیرین تنهای تنها میشه وتصمیم میگیره تهران بماند وکار کند تا پسرش رو بزرگ کنه پیش صاحب کارخونه میره و به التماس اونجا کار میکنه صاحب کارخونه اتاقکی در کارخونه به او میده وشیرین با تنها پسرش زندگی میکند 4سال بعد زن صاحب کارخونه به علت سرطان میمیره. رضا صاحب کارخونه یکسال بعداز مرگ شهلا،ونداشتن فرزند از شیرین خواستگاری وشیرین هم قبول میکنه اینک شیرین  از اتاقک گوشه کارخونه به بهترین زندگی راه پیدا میکنه و از رضا مجد صاحب دختری به اسم ماریا میشه که اون الان در کنار مادر وپدر وبرادر بزرگش زندگی میکنه

 

واینک من ماریا از مادرم شیرین بخاطر همه زحمتایی که برام کشیده ممنونم

مادرم شیرینم اگر تو پرستار خوبی نبودی الان من هم زنده نبودم تا آخر دنیا تنهات نمیذاریم

 

 

وحالا نقش جواد پسر عموی شیرین:

سرنوشت جواد رو به اردبیل میکشونه تا اونجا با دختری به اسم مه لقا ازدواج کنه وصاحب 3فرزند بشه علیرضا .عارف وعارفه ...

که این علیرضا خان بیاد تهران وعاشق ماریای قصه بشه ماریا هم تصمیم گرفت همینجا تو همین وب ازش بخواد دیگه پی اون نیاد

همین حالام رمز وبمو عوض کردم که هیچکس وب ماریا رو آشغال نکنه

اینجانب ماریا از همه شما میخوام حرفای هیچکس رو قبول نکنید

به علت تصادف مجبور شدم چندماهی بیمارستان بمونم نه لوله موله گلوم بود نه هیچ تو ی تصادف کلیه هام ضربه دیده بود وبه لطف یکی کلیه هامو بدست آوردم اونم مادرمه شیرین که یکی از کلیه هاشو تونست بهم اهدا کنه

مادرم شیرین دوست دارم