این منم ماریا

ازدیار نیرنگ و ریا

اما با جنسی متفاوت ازگرگهای انسان نما دیارم

متنفرم از دروغ و پلیدی

همگام،با صداقت و مهربانی

برای زیبایی قلبم،گرگهایی بسیاری دندان طمع تیز کردند

تاریکی جسمم،سایه بر روشنی روحم انداخته

این منم ماریا

عشق برایم مقدس و ستودنی است

وجودم سرشار از محبت و احساس پاک است

و همه اینها،نثار کسی که

فریاد سکوتم رابشنود

هم آواز با فریاد،خاموشم شود

گویی در دیار من همه ناشنوا هستند

و شاید من زبانی برای فریاد ندارم

چه میگویم؟؟؟

مگرسکوت فریاد میزند؟؟؟

مگرکسی،هم آواز بافریاد،خاموش میشود؟

گویند سرشت آدمی عشق است و محبت

چرا آدمهای دیارمن سرشت خود را انکار میکنند؟

مگر غیراین است،من، تو و او دراین دنیا میهمان وجودی هستیم

که محبت بی دریغش را نثار ما کرده

تا شاید ما نیز از آن مهربان محبت و عشق ورزیدن را بیاموزیم

این منم ماریا

به چشمانم نگاه کنید

اثری از دروغ و ریا می بینید؟

پس چرا متهم به دروغگویی هستم؟

در دادگاه دیار من

من و امثال من،محکوم به اعدامند

فرهنگ بی فرهنگی دیار من

شرافت و زیبایی را

در ظاهر انسانها می بینند

و بس آن قربانی...

همان قربانی بی رحمی و بی عدالتی من

همان قربانی که دیارم برایش سرنوشتی شوم رقم زده

حق زندگی کردن،عشق ورزیدن و دوست داشتن را ندارد

و باید سرنوشت را با تنهایی خویش تقسیم کند

و شاید من نیز یک قربانی ام

در بهشت کاذب دیارم یک زندانی

آری من یک قربانی ام