داستان من:بخونش شاید خوشت بیاد(واقعیه)
اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم
بهتر آن است كه آنرا خـــرج لطافت يك لبخند و
يا نوازشي عاشقانه كنيم
تنها مقصودما درزندگي عشق ورزيدن به يكديگراست
اگر از عهده اين مهم بر نمي اييم حداقل بكوشيم
تا يكديكر را نيازاريم
عشق اینگونه بود من بمانم تنها و تو مرا برای همیشه ترک کنی:
خرداد سال 82:
15سالم بود که پدربزرگم فوت شد...شب هفت پدربزرگم بود مامان من رو فرستاد تا به مهران داداشم بگم چندتا بسته خرما بگیره که یهو چشمم به پسری افتاد که با داداشم حرف میزد چشای مشکی موهای اتو کشید خوشکل وخوشتیپ همینطور که محو تماشای اون شدم یهو نگاهی بهم انداخت که بعد هول کردم سریع گفتم سلام بعد سریع به داداشم گفتم ما خرما .....بعد دویدم توی خونه داداشم صدام کرد زهره چی گفتی چرا ترسیدی بیا بیبینم چی کارم
داشتی برگشتم گفتم داداشی یه لحظه بیا .مهران گفت عماد جان چندلحظه میرم میام ببخشید.باصدای دلنشینی گفت اشکال نداره .داداشم امدوگفت چیه چرا مثل این آدم ندیده ها درمیری گفتم هول کردم یهو. گفت خیل خوب حالا چی میخوای گفتم مامان گفت برو چنتا بسته خرما از خونه بیار اینم کلید خونه.مهران رفت پیش اون پسره اما من هنوز نمیشناختمش.تابستون شدوپدرم برای اینکه روحیش عوض بشه پیشنهاد دادبریم قائمشهر.پیش دخترعموش شیرین خانم .من تا اون زمان هیچوقت نمیدونستم پدرم دخترعمویی به اسم شیرین داره اونم شمال.چرا تاحالا نمیرفت خونش.بلاخره با کلی سوالایی که تو ذهنم داشتمو میترسیدم جوابشونو بپرسم با بابا اینا رفتم قائمشهر.خلاصه رسیدیم خونه شیرین خانم اینا با کلی تعارف حال احوالی رفتیم تو خونش انقد خونه قشنگی داشتن که آدم از دیدنش سیر نمیشد حیاط بزرگ با درختای کاج وسرو با گلای زرد آبی قرمز.خلاصه اینکه وقت ناهار شدو شیرین خانم با کلی غذاهای خوشمزه که برامون درست کرده بود مارو سرسفره دعوت کرد .همینطور با پرنیا دخترشیرین جون داشتم حرف میزدم وبه طرف سفره میرفتیم که دوباره اون پسره یعنی عماد رو دیدم.خیلی جا خوردم .با اون دیونه بازی که من در اوردم شب هفت. با کلی خجالت احوال پرسی کردم وسرسفره نشستم.سرسفره عماد چشم از روم برنمیداشت زیر چشمی نگام میکرد منم هی نگاه به خودم میکردم که نکنه عیبی ایرادی دارم .چندروز بعد با پرنیا (که 5سال از خودم بزرگتره)رفتیم تو حیاط قدم بزنیم به گوشی پرنیا پیام امد بعد بهم گفت میرم یه چیز بیارم پهن کنم که وسط درختا بشینیم پرنیا رفت بعد دودقیقه عماد(که 7سال ازم بزرگتر بود) آمد لابلای درختا.بهم گفت به به فرشته خانم. دوروبرمو نگاه کردم گفتم فرشته؟ اینجا که کسی نیست.گفت هست فقط من میبینمش.ترسیدم که نکنه جنی میبینه که من نمیبینم.گفتم کو کجاست.گفت روبروم وایساده .سرمو انداختم پایین گفتم چه بی مزه .
عماد به درخت تکیه کردوگفت یه سوال بپرسم قول میدی راست جواب بدی؟گفتم سعی میکنم راست بگم.گفت چرا اون روز تا نگات کردم هول کردی هان.گفتم نمیدونم حقیقتش روم نمیشه بگم.گفت نه بگو من قول میدم به کسی نگم.توچشاش خیره شدم بعد چشامو بستم گفتم عاشقت شدم با همون نگاه اول.گفت خوشم اومد نه بچه با شهامتی هستی حالا من بگم گفتم بگو گفت من از همون شب هفت هی دنبالت بودم منم عاشقت شدم زهره میدونستی چشات آدمو جادو میکنه. خندیدم گفتم پس جادوگر خوبی بودم .خندیدوگفت پس دیگه کسی رو جادو نکن بذار فقط من تو قلبت باشم زهره قول بده باهم باشیم گفتم من قول میدم تا آخرعمرم باهات باشم تا ته تهش.
چند شب بعداین ماجرا. بابا گفت دیگه برمیگردیم شهرستان دیگه زحمت شیرین خانم وآقا رسول رو دادیم بایدبریم. فردا حرکت میکنیم...همینطور که بابام حرف میزد پرنیا دستم رو گرفت گفت زهره بیا بریم اتاقم تا آهنگایی که میخواستی برات بریزم....تعجب کردم پیش خودم گفتم آهنگ چی من که چیزی نخواستم خلاصه دوتایی رفتیم تو اتاقش. نشست پای کامپیوترش منم نشستم رو تختش گفتم آهنگه چی پری.گفت دیوونه عماد کارت داشت. گفتم داداشت؟ گفت آره اون چشمک زد که تورو ببرم اتاق. گفتم مگه تو....نذاشت حرفم تمومشه گفت آره اون روزهم عماد پیام داد که تورو ببرم زیر درخت خودم به یه بهونه برگردم تو خونه .همینطور که حرف میزد عماد امد تو اتاق گفت چه داداش چسبی داری سرشو گرم کردم هی میگه فیلم ترسناک ترسناک میترسم آخرش یه زن ترسناک چشم قرمزی بگیره مواظبش باشیدها خندیدم گفتم خوب پری گفت کارم داشتی. گفت آره زهره اول چشات رو ببند دهنتو باز کن منم چشامو بستم دهنمو باز کردم گفت دستتم بیارجلو دستمو آورم جلوش بعد حس کردم دستمو گرفت ترسیدم به روی خودم نیوردم یه حلقه رفت دستم تا چشامو باز کردم دیدم پری حلقه میکنه دستم عماد هم بالا سرش وایساده گفتم با اشاره دهنمو ببندم عماد خندید گفت آره ببند اون نقطه انحرافیش بود .خندیدمو نگاهی به انگشتر دستم کردم گفتم این چیه حالا. گفت این نشونیه دوستیمونه.منم گردنبندمو که مامانم روز تولد بهم داده بود از گردنم دراوردمو گفتم اینم ماله تو .
فرداش شدو ما از قائمشهر به رف.... حرکت کردیم.از اون روز من وعماد باهم تلفنی حرف میزدیم .
فروردین 83شدوعماد بهم پیشنهاد داد تعطیلات به یه بهانه برم تهران او با پرنیا بیاد تهران و باهم باشیم منم به بابام گفتم میخوام برم پیش دختر دایی ترانه چند روز بمونم بابا مخالفتی نکرد ومن رو با هواپیما فرستاد تهران از اون طرفم پسردایی با ترانه امدند دنبالم دوروز بعد عماد وپرنیا امدند تهران نخواستم که دایی اینا بفهمند خلاصش اینکه یه جوری به ترانه موضوع رو گفتم.(ترانه ازت ممنونم دوست دارم ).ترانه باهم شد حالا تنها ترانه وپرنیا از رابطمون خبر داشتن .10روزی که تهران بودم 4تایی میرفتیم بیرون پری وترانه باهم میرفتن من وعماد هم باهم میرفتیم روزای قشنگی بود"(چه زود گذشت)".وقت رفتن من شد به شهرستان .روز آخر عماد گفت زهره میخوام بیام خواستگاریت آماده ای گفتم اگه تو باشی با جونو دل قبول میکنم.هرکدوم رفتیم شهر خودمون.
چندروزی ازش خبری نشد گوشیش خاموش بود با پرنیا تماس گرفتم که عماد کجاست که باهام تماس نگرفته پری گفت چیزیش نشده الان پیشمه بیا باهاش حرف بزن باهاش که حرف زدم دیدم صداش میلرزه گفتم عماد جون زهره چی شده گفت زهره نگران نباش هیچیم نشده.گفت منتظرم باش تابستون میام پیشت.تابستون شدو منم چشم انتظار عماد .
یک روز تو اتاقم روتخت دراز کشیده بودم که پری به خونه زنگ زد مامان صدام زد(آخ یادم رفت بگم که من اون زمان تلفن همراه نداشتم.پری به خونه تماس میگرفت بعدگوشیرو به عماد میداد یا زمانی که کسی خونه نبود من به عماد میزنگیدم.).بیا پری پشت خطه وقتی گوشیرو گرفتم عماد گفت زهره تموم شد فردا میایم خونتون آماده باش که انتظار به پایان رسید.عصرهمون روز آقا رسول با بابا تماس گرفت گفت میان بابا به مامان گفت دخترعموش اینا دارن میان رف..... .
دوروز بعد خانواده آقا رسول اینا امدند پیش ما.خلاصه چند روزی خونه ما بودند دوشب قبل رفتنشون آقا رسول گفت ما زهره رو واسه عماد میخوایم هر جوابی بدین ناراحت نمیشیم بابا گفت چندروزی مهلت بدین فکرامونو بکنیم خبر میدیم آقا رسول گفت نه همین حالا بگین بعد رو به عمادومن کردو گفت پاشین برین حرف بزنین ببینین تفاهم دارید یا نه مامان خندید وگفت آقا رسول چرا عجله دارید گفت من عجله ندارم این پسر ما عجله داره این چندروز هی میگه بابا بگو دیگه چرا نمیگی. مامانم گفت خیل خوب حالا پاشین برین تو اتاق حرف بزنین. من سرمو انداختم پایین گفتم اگه میشه پرنیا هم باهامون بیاد شیرین خانوم خندید گفت پری پاشو برو باهاشون.3تایی رفتیم اتاق پامون که به اتاق رسید سه تایی خندیدیم گفتم ما که حرفامونو زدیم حالا چی بگیم 5دقیقه نشستیمو پری گفت زهره بابا ومامان راضی نبودن این رو باید بدونی.گفتم پس چرا قبول کردن گفت بخاطره عماد چون یه خر بازی در اورد قرص خورد.رو به عماد کردمو گفتم عماد من ارزش اینکارو نداشتم عماد گفت زهره من دوستت دارم.
گذشت وشهریور83 تو یکی از تالارای تهران ما به عقد هم درآمدیم یه خونه هم تهران قیطریه آقا رسول به نام عماد کردوما تهران دور از همه زندگی کردیم روزها به خوبی و خوشی میگذشت منم درسم رو ادامه میدادم تو یکی از دبیزستانهای نزدیک خونمون عماد هم تو یه شرکت مصاح کار میکرد اسفند84 شدوخدا سالومه رو بهمون هدیه داد باور نمیشد یه مادر 17 ساله باشم .
روزها به خوبی گذشتن عشق من به عماد وسالومه زیادتر میشد
سال 86:
تیرماه امتحان کنکور دادم نتیجه ها رسید ومن رشته زیست دانشگاه تهران قبول شدم.عماد خیلی خوشحال بود .
مهرماه یکی از همکارای عماد چالوس عروسی داشت قرار شد عماد با دوتا از همکاراش که مثل خودش بودند به عروسیش بروند.
موقع رفتن رسید شیوانی دوست عماد. با عماد تماس گرفت گفت فردا ساعت 8صبح میرن چالوس که اگه کاری داشتن کمکشون باشن اخه داماد برادر وخواهری نداشت.عماد قبول کرد فردا شد عماد ومن برای نماز صبح پاشدیم من براش صبحانه آماده کردم دو تایی صبحانه خوردیم یه خورده پول گذاشت روی میز گفت زهره باشه پیشت شاید احتیاجت بشه.بعد رفت بالای سر سالومه و بوسیدش .سالومه بیدار شد سالومه رو برداشت صورتشو شست نشوندش روی زانوش و بهش صبحانه داد منم داشتم لباسشو اتو میزدم آقای شیوانی زنگ زد گفت عماد تا نیم ساعت دیگه میایم دنبالت عماد حاضر شد و آنها رسیدند عماد من وسالومه رو بوسید گفت سعی میکنم زود بیایم .عماد رفت .
شب شد ساعت 1عماد تما س گرفت گفت زهره ما تا یک ساعت دیگه حرکت میکنیم میایم.گفتم همانجا بمونید فردا حرکت کنید گفت نه فردا باید بریم سرکار.
منتظر شدم تا بیاد دلهره داشتم براش دعا میخوندم که سالم برسن کنار سالومه خوابم برد ساعت 7صبح تلفن زنگ زد پاشدم تلفن رو جواب دادم..الو بفرمایید.
_سلام خانوم منزل آقای....
_بله بفرمایید.
_خانم من از بیمارستان تماس میگیرم اقای عماد...شوهرشماست
_بله اتفاقی افتاده.
_ایشون تصادف کردن الان هم بیمارستان...هستن
تاشنیدم جیغ کشیدم تلفن رو سریع گذاشتم سالومه رو برداشتم بدون اینکه بدونم کجا میرم از خونه زدم بیرون. سوار تاکسی شدم تو ماشین با تلفن همراهم به خونوام خو خونوادش خبر دادم وقتی به بیمارستان...رسیدم اشکام میریخت سالومه تو بغلم رسیدم به ایستگاه پرستاری با گریه گفتم خانم عماد...کجاست گفت شما همسرشونید گفتم بله یکی پشت سرم گفت خانم...من همکار عمادم.برگشتم دیدم یه آقای جوونی گفت نتونستم صبر کنم تا شما بیایید برگه عمل رو امضا کنید من امضا کردم عماد اتاق عمله.دعا کنید سالومه از دستم داشت می افتاد پرستار سالومه رو گرفت من رو نشوندن رو صندلی هیچی نمیفهمیدم گوشیم هی زنگ میخورد همکار عماد جواب میداد همکارای عماد پشت در اتاق عمل وایساده بودن ومن مدام داد میزدن عماد رو آوردن ای سی یو دکتر گفت امیدی نیست براش دعا کنین ..شب شد پدرم با هواپیما خودشو رسوند خانواده عماد هم رسیدن.عماد در سن 26 سالگی از کنار من وسالومه رفت .همه آمدند قائمشهر و عماد را آنجا به خاک سپردن.مراسم چهلم عماد هم گذشت پدرم گفت بیام رف...ویا قائمشهر بمانم.من به همه گفتم من باید تهران زندگی کنم اونجا درس بخونم همه مخالف بودن اما من تصمیم گرفتم همین کارو کنم.چندروز قائمشهر ماندم زندگیم سیاه شد روزای خوب گذشت اما سوالای ذهنمو که در مورد شیرین وبابام بود توذهنم بود شیرین کجا بود..با آمدنش عماد پسرش داماد پدرم شد و حالا.....
یه روز وقت نماز شب از خواب پاشدم دیدم شیرین بالای سر سالومه نشسته اشک میریزه نشستم کنارش ازش پرسیدم چی شده مادر.گفت زهره عمادم دخترشو تنها گذاشت اشکام میریخت گفتم پاشید نماز بخونیم دونفری نماز شب خوندیم رفتیم بخوابیم شیرین کنار سالومه دراز کشید منم کنار سالومه نشستم گفتم مادر یه سوال دارم بپرسم؟گفت بپرس عزیزم.گفتم شما با من مشکلی داشتین که با ازدواج ما مخالف بودین گفت زهره این حرف رو نزن من تورو مثل پرنیا وپریسا دوست دارم.حالا که پرسیدی همه چیزو بهت میگم.من وپدرت دخترعمو وپسرعمو بودیم آقا عمو خدابیامرز من رو برای بابات خواستگاری کرد ما نامزدشدیم قرارشد پدرت بره خدمت وبرگرده باهم ازدواج کنیم بعد دوسال خدمت پدرت گفت من شیرین رو نمیخوام دلیلشم نفهمیدم بعدها فهمیدم عاشق مادرت شده بود واون رو میخواست اون ازدواج کردوپدرم خدابیامرز دیگه با برادرش رفت آمدی نکرد ومن یک سال بعد با آقارسول ازدواج کردم آمدم اینجا.تااینکه شنیدم اقاعمو فوت شده دیگه همه رو بخشیده بودم با ازدواجتون مخالف نبودم اما فکر میکردم پدرت قبول نکنه .من همیشه به تو افتخار میکنم که عروسم شدی.حالا زهره میخوای چی کارکنی بیا خونه تهران رو بفروش بیا قائمشهر اینجا ادامه بده درست رو.گفتم مادر من اگه اینجا بیام امکان داره خانوادم ناراحتشن من فردا با سالومه میرم تهران اونجا فکرامو میکنم.
فردا شدومن با سالومه امدم تهران وارد خونه که شدم اشکام میریخت سالومه تا بهم نگاه کرد گریه شد دوتایی گریه کردیم اینجا بود که واقعا جای خالیشو دیدم وحس کردم.
باز لب هاي عطش كرده من
عشق سوزان تو را مي جويد
مي تپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق تو را مي گويد
سال88
:من دوسال تهران تنها با سالومه با یاد وخاطره عماد به زندگیم ادامه دادم با پولی که پدرم و پدر عماد میفرستادن درس میخوندم وزندگی میکردم و تعطیلات به خونه بابام وبابای عماد میرفتم بعد دوسال پدر عماد گفت بسه دیگه تنهایی توالان21 سال داری یه دختر به سن تو نمیتونه این همه سختی رو تحمل کنه خونه تهران رو بده اجاره بیا پیش خودمون منم دیگه خسته شده بودم شبا تنها بودم قبول کردم خونه رو دادم اجاره انتقالیمو گرفتم امدم پیش پدرم.
دانشگاه دوستای جدید پیدا کردم باهاشون به مهومنیا پارتیا میرفتم تو پارتی با یه پسری به اسم ص...ودختری به اسم س....اشنا شدم که پخش کننده قرص و مواد بودن سه ماه بعددوستیمون صادق بهم پیشنهاد ازدواج داد من بخاطرسالومه قبول نکردم.چندروز بعد فهمیدم که میخواد منو معتاد کنه که همش دنبالش باشم وبه پیشنهادش جواب مثبت بدم بخاطر ثروت پدرم وعماد.ازگروهشون زدم بیرون. چند بار تهدیدم کرد که خودمو می کشه بچمو میدزده .من از ترس بیرون نمیرفتم چند ماه رفتم قائمشهر .
سال89:
هرروز صبح چند نفر از طرف ص...بهم زنگ میزدن تهدیدم میکردن ماجرا رو به مهران داداشم گفتم چندروزی خونه مهران بودم زن داداشم با برادرش که ابوظبی بود تماس گرفت گفت خواهرشوهرم چندروزی مهومنتون میشه اونا هم قبول کردند.قرارشد به تهران برم وبا بلیطی که داداشم تهیه کرده بود به ابوظبی من تواین سالهل هرکار میکردم به پرنیا میگفتم اما این اواخر کارامو که باص.... میکردم نگفته بودم تصمیم گرفتم نامه ای براش نویسم وهمه چیزو بگم پری به تهران امد و من با همه خداحافظی کردم وقت رفتن تو فرودگاه نامه رو به پری دادم ومن با سالومه به ابوظبی رفتم روزای اول خیلی سخت بود اما کم کم عادت کردیم با احمد که همسنم بود وپسر برادر زن داداشم میشد دوست شدم اون تو یه رستوران به اسم زبیر کار میکرد اون هرشب با دوستاش به نامهای روژان نادیا نیلوفر ماکان سروش .....بودن تو یه منطقه به اسم ساحره جمع میشدن باهم مشورت میکردن ورازاشونو میگفتن.یه روز احمد که دوستاش بهش میگفتن جیرو بهم گفت من درمورد تو با دوستام حرف زدن خیلی دلشون میخواد تورو ببینند شب سالومه رو بخوابون باهام بیا.اون شب من باهاش رفتم خیلی جمع دوستداشتنی هستن .من هرشب میرفتم پیش دوستاش .من هرروز یکبار به پرنیا زنگ میزدم احوال همه رو میپرسیدم.پرنیا که حالا از جریان ص.... باخبر بود بهم خبر داد ص.. رو گرفتن میتونی با خیال راحت بیای ایران.
الان دوماهی میشود که به ایران بازگشتم هیچ خبری از ص...وهمدستاش نیست ومن هنوز ارتباطم با دوستای ابوظبی قطع نکردم
واینجا از همشون تشکر میکنم که من رو تنها نگذاشتن دوسستون دارم بچه ها.
از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بيكرانه مي خواهم
اینم زندگی من که خیلیا ازم خواسته بودید براتون بگم