نميدونم الان چي برات بنويسم ازکجا ازچي،ازاينکه روتخت بيمارستانمو سرم بدست؟ياازاينکه دلتنگت شدم،امير تودنياي مني باورکن اين نفسا به اميد تو بالا پايين ميشه،تونباشي منم نيستم،صبح بردنم عکس ريه بگيرم يه چيزي ديدم خيلي دلم سوخت،دختربچه 7ساله باسربسته آوردن واسه عکس،باپدرش تصادف کرده بودپدرش مرده بود،باخالش توبيمارستان بودگريه ميکردوميگفت خاله پدرم مرده؟خالش همش اشک ميريخت