من وخدا
من بودم و غم و درد ...
دور هم نشسته بودیم و منتظر مهمان بعدی بودیم که بیاید ...
تنهایی را میگویم...
صدای زنگ به گوشم رسید...
دیگران نشنیدند...
در را گشودم ، خدا بود...
وقتی به داخل آمدیم مهمانان از دری دیگر رفته بودند...
من ماندم و خدا و چه مهمانی با شکوهی...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۷ ساعت 18:4 توسط ستاره
|