من بودم و غم و درد ...

دور هم نشسته بودیم و منتظر مهمان بعدی بودیم که بیاید ...

تنهایی را میگویم...

صدای زنگ به گوشم رسید...

دیگران نشنیدند...

در را گشودم ، خدا بود...

وقتی به داخل آمدیم مهمانان از دری دیگر رفته بودند...

من ماندم و خدا و چه مهمانی با شکوهی...