يادش به خير اون روزايي كه فكر ميكردم يه عشق رويايي و آسموني پيداکردم

اومد متين و دوست داشتني و مهربوني اون به نظرم خيلي آدم

 ديوونه صداش بودم ...

اصلا هر كاري كه مي كرد برام جالب بود

هر كاري از دستم بر مي اومد انجام مي دادم تا اون من و دوست داشته باشه 

چقدر ساده بودم اما حالا ديدم كه ... 

نميخوام بگم براي حفظ اين ارتباط چه كارايي کردم...

چقدر خودم و ناديده گرفتم و خوار خفیف کردم ...

فقط اميدوار بودم كه با يه محبت خالصانه مي تونم قلبش و مال خودم کنم...

ولی هرچه بیشتر تلاش كردم كمتر نتيجه ديدم ...

اون روز مي خواستم بعد مدتها ببينمش و شايد ببشتر باهاش باشم اما متوجه

شدم  كه اي واااااااااااااااااااااااااااااااي من چقدر احمق بودی ...

 فهميدم كه من فقط يكي از دوستاي تاريخ

مصرف گذشته ي اونم ...

چه بايد ميكردم؟؟؟ دنيا جلوي چشمام تيره و تار شد ...

به ياد همه كارايي افتادم كه انجام دادم...

   کدومش  كه فقط و فقط اونو راضي و خوشحال نگه دارم و اون براي هيچ

 ارزش قايل نبود ...