ازدواج یلدایی
رویا با خنده گفت:همین جا
با رویا وحامد وارد مغازه شدیم عموی رویا حسابی مارو تحویل گرفت وپذیرایی کرد وبرای من وحامد گردو و پسته و بادام ریخت و داخل پلاستیک مشکی گذاشت وگفت:بفرمایید مهمون من.
من داشتم پول میشمردم که حامد پلاستیک رو باز کرد وآجیلها رو خوب بازرسی کرد
- خان عمو اجیل امسال نداری واسمون بریزی؟
- مال امساله عزیز.
- نفرمایید ما خودمون پسته کاری داریم تو شهرستان تفاوت محصول امسال وپارسال رو میفهمیم قربون دستت ازاین طرف ازتواین سینی بهمون بده که هم خدا رو خوش بیاد هم خلق خدا رو.
خان عمو خیلی بهش برخورد به کارگرش گفت :ببین آقا چی میخواد.
رویا هم خیلی خجالت کشید من هم رفتم سر آجیلا دیدم حامد راست میگه داشت آجیل پارسال رو میداد حامد پول را حساب کرد واز مغازه اومدیم بیرون به شوخی به رویا گفت:
- خان عمو داشت مینداخت ها........
رسیدیم در خونه از ماشین پیاده شدم از حامد تشکر کردم وسریع به اپارتمان رفتم پشت سرم حامد من رو صدا کرد:
- خانم فاتحی اولا آجیلاتون یادتون رفت دوما صبح که زیپ کیفتون رو درست میکردم انگار کلید واحدمون تو کیف شما افتاد .
در کیفم رو که باز کردم توی جا موبایلی کلید حامد رو دیدم
- حالا دیدی واسه چی اومدم دنبالت دانشگاه؟آره واسه اینکه آجیل مونده میخریدی .حالا ایشالا یه آدم خوب بیاد امشب خونتون این آجیلا رو کمکتون کنه بخورید اخه شگون نداره آجیل یلدغا بمونه.
وقتی رسیدم بابام داشت شوفاژها رو هواگیری میکرد.سلام کردم آجیلا رو روی اپن گذاشتم اول از همه پدر رفت سروقت آجیلا از دیدنشون ذوق زده شد.
- آفرین خانم بیا ببین الهام چه آجیلای سلطنتی خریده به به چه پسته هایی تروتازه وخندان.
تا رفتم توی اتاقم که لباس عوض کنم زنگ واحدمون به صدا دراومد سیما خانم بود.
- سلام خوبی شما؟خوشی ایشالا؟چه خبر؟ببین شیرین خانم!واسه امشب هندونه نخرید ها. حامد با باباش رفتن تره بار گفتم واسه شمام بخرن راستی واحد بغلی خالی شده کاش یه آدم خوب بیاد اینجا از طرف که خیری ندیدیم معلوم نبود کی میاد کی میره ؟خیلی مشکوک بودن الهی شکر رفتن.
- فدات شم سیما جون والا راضی به زحمت نبودیم
فکر کردم من که همین الان با حامد رسیدم کی وقت کرد با پدرش بره تره بار البته حامد از این کارا ریاد میکرد مثلا هفته پیش برای ما وخودشان بلیت سیرک گرفته بود انقد به پدر ومادرم خوش گذشته بود که هنوزم از ان شب تعریف میکنن یا مثلا چند وقت یک بار از رستوران یکی از دوستاش که غذای فوق العاده داره غذاسفارش میده سه غذا بیشتر سفارش میده وبه پدرم میگه :پرسها خیلی زیاده هر پرس برای سه نفره یا مثلا برای پدرم بلیت تئاتر وسینما یا استخر میگیره ومیگه :یکی از دوستام بن داره خودش نمیره میده به ما و همیشه خودشون با ما می اید یاخودش با پدر تنهایی میره.
شام خوردیم وکم کم مامانم بساط شب یلدا روآورد .میخواستیم مشغول بشیم که زنگ واحدمون رو زدن مادر گفت:
- الهام حتما سیما خانمه سهم کیک وشیرینیش رو گذاشتم رو اپن بده بهشون لابد هندونه آورده..
در رو باز کردم دیدم حامد با یه هندونه بزرگ که روش رو با گل و پاپیون تزیین کرده بود جلو در وایساده بود ....لباسای شیک پوشیده بود خوش تیپ شده بود انگار می خواست مهمونی بره .
- سلام خانم فاتحی خوبی هندونه اوردم مثل عسل شیرینه البته خیلی هم بزرگه با خودم فکرکردم که نه این هندونه به این بزرگی رو 3 4 نفری می تونید بخورید ونه اون آجیلا رو.واسه همین خودم وخونوادم رو دعوت کردم بیاییم اینجا با هم بخوریم تعارف نمیکنی بیام تو؟
ادامه دارد...........