تعارف کردم گفتم :

-         خواهش میکنم بفرمایید.

کمی هول شدم گرچه دوست داشتم که امشب سیما خانم اینا پیش ما باشن اما از حامد خجالت میکشیدم خیلی تیپ زده بودهیچ وقت این تیپی خونه ما نمی امد.پشت سرحامد سیما خانم واحمدآقا وارد شدن اونا هم حسابی شیک پوشیده بودن من خیلی هول شدم مادر به من اشاره کرد که برم توی اتاقم. خودش هم پشت سرم اومد.

-         غلط نکنم اینا یه برنامه ای دارن که اینجوری سرو تیپ زدن زود باش لباس عوض کن .پس چرا خبر ندادن این چه وضعیه؟

مادر هم مثل من دستپاچه بود .خودش زودتر از من لباس عوض کرد. یه بولوز دامن شیک از کمد در اورد بهم دادوگفت:

-         زود باش اینو واسه تولدت خریدم اما حالا بپوش واجب تره.

لباس را چند وقت بود در پاساژدیده بودم خیلی توی نخش بودم به مادرم هم گفته بودم اما خیلی گرون بود بنده خدا مادرم حتما از خیلی خرجها زده بود تا اون رو برام بخره. بوسیدمش وبغلش کردم.

-         مامان واسه چی اینو خریدی؟فداتشم خیلی گرونه.

-         نه عزیزم حسابی تخفیف گرفتم بپوش

-         باشه مرسی.

مادر رفت توی پذیرایی . من هم کمی بعدش رفتم. دیدم هندونه هنوز دست حامد مثل این احمقاست. رفتم هندونه رو از حامد گرفتم.یه ساغتی که گذشت مادر برای بار دوم چایی اورد من هم نشستم کف اشپزخونه تا هندونه رو قاچ کنم . سیما خانم رسید:

-         وای الهام جون تو چرا دست نزن لباست نو و قشنگه یه وقت اب هندونه میریزه روش.

نشست وقاچ کرد توی ظرف ریخت وداد دستم جلوی مهمونا گرفتم.

پدر حامد گفت :آقا ناصر والا ما اومدیم خواستگاری الهام خانم بهمون دخترمیدین یا با نا امیدی بریم؟

همیشه فکرمیکردم که مراسم خواستگاریم کلی جروبحث خواهد داشت و باید حتما خونواده خواستگاربا عمه وعمو خاله و...........بیان صدای پدرم راشنیدم که گفت:

-         کی از آقا حامد بهتر؟

همه چیز به سرعتی باور نکردنی اتفاق افتاد حرفهایمان را زدیم حامد که از در بیرون میرفت جوری که کسی جز من صدایش را نشنود گفت:

-         مرسی که تو شب یلدا بهم جواب بله دادی .لباست هم خیلی قشنگه...اما مارکش رو در بیاری بهتره!!!!

دوسال بعد خدا به من وحامد دختری داد که به یاد شب هندونه آجیل وخواستگاری اسمش رو گذاشتیم یلدا

.واینک چند سال ازاین ماجرا میگذرد ویلدا دخترمون 22سال دارد.