آدم برفی
آدمِ برفی
برف می بارد
برف می بارد
روی همه سطرهای لم یزرع !
برف می بارد
روی کتاب های فلسفه
روی روزنامه های سیاسی
روی پارتیزان ها / کاخ های سفید / خون سرخ کبوتر ها
روی فریاد / مشت های گره شده : / گره گره که مرگ دارد قالی می بافد
روی جهان که خوابش می برد براین قالی
برف می بارد
برف
روی انسان که دور می شود دورِ دور
بیرون می زند از این دفتر
روی این سه نقطه ی غمگین که آخرین ردپاهای اویند ...
برف
برف
من خوابم
مادر بزرگ خم می شود تا نقطه ی پایان قصه اش را بگذارد روی گونه ام
و گیسوان بلند سفیدش...
برف
برف
برف
بی آن که سرد باشد بی آن که زمستان باشد
حالا
تو می توانی کنار پنجره بنشینی / دنیا را ببینی که تنها کودکی بر آن قدم می زند
کودکی که سرنوشت دنیا را
گرفته به دست عروسکش
حالا پیش از آفرینش کائنات
دارد فکر می کند به چگونه ساختنِ یک آدم برفی !